«مدتها پیش از آنکه شهر، سرچشمه های خویش را به فراموشی سپارد، جهان ما در دویست و هشتاد متر مکعب پیکرهی آجریِ آفتابخورده و سایه روشنهای لغزان خلاصه میشد. آستانه در که سپری میشد، آدمی در تاریکروشنایی خنک و زمرّدی غوطه ور میگشت—دالانی قوس دار از تاکِ کهنسالی که از درگاه ورودی تا حوض کم عمق و مربعیِ ضلع شرقی کشیده شده بود. در زیر این سقفِ سبز و خاموش، منظوم های پیچیده از آدمیان میزیستند: گرانمایه مردی که خدمت در دیوان آبرسانی انگار به او تسلطی پنهان بر جریان های ناپیدا بخشیده بود؛ مادربزرگانِ محرمِ حافظه اصالت؛ چهار برادر، سه خواهر متأهل و مجموعِ آرزوهایشان. اما مرز واقعی جهان ما، در امتداد حیاطخلوت باریکی که در تمام طول عمارت کشیده شده بود و فراتر از موزاییکهای اصلی قرار داشت شکل میگرفت؛ آنجا که آخرین رجهای سنگفرش جای خود را به خاکِ عریان و دست نخورده میداد. در آن کنجِ خلوت، اتاق چهارمِ مجزایی کز کرده بود—دیده بانی خاموش که برادر دومِ کوچکترِ پدرم در آن مسکن داشت و میان پناهگاهِ شکننده خانه و طوفان های آبستنِ جهانِ بیرون ایستاده بود.»
«هر متر مربع از آن معماری، بومِ اقتداری خاموش بود که با دقتی ناپیدا توسط مادربزرگم مهندسی میشد. او جهان پرجمعیت ما را نه با فرمانهای بلند، بلکه از طریق تقسیمِ هوشمندانه فضا اداره میکرد—دیپلماسی خانگیِ خاصی که سلسله مراتبِ ناگفته، وقارِ اجتماعی و تعارفاتِ پنهان را به جغرافیایی زنده بدل می ساخت. سکونت در جوار تالار اصلی به معنای آرمیدن در سایه گرمِ اعتبار پدرانه و لطف مادرانه بود؛ اما عمیق ترین گرهِ سیاست فضایی او در انتهای همان حیاطخلوت کشیده و باریک قرار داشت. او با مستقر ساختن برادرِ پدرم در آنسوی موزاییک ها—آنجا که خاکِ عریان ریشه میدواند—به شکلی پنهان مرزهای نظمِ درونی خانواده را نشانهگذ اری کرده بود: بافتی مکانی که در آن، نزدیکی به مرکز به معنای امنیت بود و دوری به حاشیه ها، آزادیِ عجیب و شکننده ای را هدیه میداد.»
«در میان این هندسه ظریفِ مکانی بود که حضور پدرم در غروب های سرد زمستان بازمیگشت و نبضِ پرشتابِ جهانی فراتر از دیوارهای حیاط ما را با خود به همراه میآورد. به عنوان نیرویی چندبُعدی و پرکار در هواپیمایی ایرفرانس، روزهای او در نقطه تلاقیِ غول های آهنینِ بین المللی، زبانهای بیگانه و جریانهای شتابانِ رفتوآمدهای جهانی در پایتخت میگذشت. با این حال، هنگامی که در کنار شعله آبیرنگ و لرزان بخاری نفتی می نشست و استکان چای پررنگ را میان دستانش میگرفت، این دو جهانِ متضاد را به زیبایی پیوند میزد—مدرنیته صیقلخورده و فراملیِ آسمانها، و پایداریِ خاموشِ تبار شمالی اش را. در حالی که رادیوی ترانزیستوری روی طاقچه با خرخرهای کم رمق، پژواک گسستهای از آشوبهای جهان را پخش میکرد، کلام او اعتبارِ مردی را داشت که هر روز جهان بیرون را لمس میکرد؛ یادآوریِ متینی که میگفت اگرچه خطوط پرواز جهانی قاره ها را می پیمایند، اما تنها لنگرگاهِ واقعی زیستن، همین شعله آرامی است که در میان چهاردیواری خانه می سوزد.
بیوک ننه از قول محمد حسین “می گفت: بچه های گرسنه آذی رو یه جا جمع می کردند و بهشون میگفتن: بچه ها نهارکه نخوردید؟! بگید خدایا به ما نون بفرست. بچه های بدبخت می گفتند، اما خبری نبود.حالا بگین استالین استالین برای ما نون بده. تا استالین می گفتند، از در و دیوار نون براشون می بارید.